شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

معرفى كتاب 90

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

در بيشتر اوقات از براى رسالات بزرگ و سفارات معظّم چون بغداد و شام و خوارزميان و علاء الدّين نومسلمان ، و بعد از استيلاى لشكر مغل بر آن ممالك ، براى ايلچى فرستادن به خدمت اردوها ، از او موافقتر كسى نمىديدند . جريان زبان و عذوبت بيان و نظم و نثر خوب و خطّى بر شيوهء اهل خراسان مستحسن و محبوب داشت ، و در شعبان سنهء 670 فوت شد ( 442 تا 443 ) . و امّا خوارزميان ، مدّتى چند بر مراقبت سوگند و محافظت پيمان سلطان مواظبت نمودند و باز عصيان پيش گرفتند . مقريزى در السّلوك قطعاتى از اخبار تاخت و تازهاى ايشان در بلاد شام جابجا مىگويد ، از آن جمله معلوم مىشود كه در سال 636 خوارزميان به يارى الملك المظفّر صاحب حماه بر شهر حمص حمله بردند . الملك الصّالح صاحب دمشق كه پسر الملك الكامل بود ، خواهر مادرى خويش ، دختر الفارس قليب را كه مملوك پدرش بود به مقدّم خوارزميان بركه خان داده بود . اين مقدّمى لابدّ پس از محبوس گشتن و مردن قير خان به وى رسيده بود . أسد الدّين شير كوه نيز مال فراوانى فرستاد كه در بين خوارزميان تقسيم كردند ، تا ايشان - بىاخذ نتيجه - از سر حمص برخاستند و بمشرق ببلاد خود بازگشتند . ( السّلوك ج 1 ص 280 ) . بقول ابن بيبى ملوك شام بر تفريق كلمهء ايشان اتّفاق كردند و سه هزار سوار به سركردگى ظهير الدّين منصور ترجمان كه سرلشكر ملطيه بود از روم روانه شد ، در مدّت هفت روز به حلب پيوستند و با صاحب حلب به بيره رفتند و با ملك منصور صاحب حمص متّصل گشتند ، و همه باهم روى بجانب مقرّ خوارزميان آوردند . چون دو منزل از رأس العين گذشتند ناگاه كوكبه‌اى از خوارزميان بر فراز پشته‌اى پديد آمد ، ظهير الدّين منصور بر ايشان هجوم برد و مظفّر گرديد ، ايشان ناچار بفرار شدند و پس از جنگ و گريزهاى متوالى عاقبت خود را در نواحى بغداد يافتند . امير المؤمنين مستنصر ايشان را اعزاز و اكرام فرمود ( مختصر